|
باور کردم دنیا چنان هم باوفامیست و بودن یانبودن انقدر ارزش ندارد وامروز است میدانم که من باشم نباشم برای هیچ کس دیگر مهم نیست + نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389 21:27 توسط فاطمه |
مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روي ماشين خط مي اندازد مرد با عصبانيت چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بيمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟ مرد نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين وچشمش به خراشيدگي كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود ( !دوستت دارم پدر + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 0:28 توسط فاطمه |
زندگی یعنی…. سادگی شعرهای رودکی زندگی یعنی جهش یعنی پرواز و پرش زندگی یعنی وا شدن از میان غنچه پیدا شدن زندگی یعنی طلوع یا سها بازی با موسیقی و آواز ها زندگی یعنی تکاپو شادی یکتا بچه آهو زندگی یعنی دلی را شاد کردن اشک را از گونهای پاک کردن زندگی یعنی صدای عشق شنیدن غم و اندوه را ندیدن زندگی یعنی گل خورشید چیدن دستی بر برگش کشیدن زندگی یعنی سختی کشیدن سرد و گرم روزگار را چشیدن زندگی یعنی کتاب قصه خواندن جملهای زیبا به روی لب نشاندن زندگی یعنی قدم برداشتن بوته نیلوفری را کاشتن زندگی یعنی سرودن به هر جا پر گشودن زندگی یعنی با همه همدل شدن نقل یک محفل شدن زندگی هر چه که هست ما در آن شناوریم ذره ذره کارمان ما از اینجا میبریم چه بخواهیم و نخاهیم ما به دنیا آمدیم با یک دنیا آرزو از آسمانها آمدیم ما از آن آسمانیم روحمان آبی است شبهای قصه هامان همیشه مهتابی است زندگی را بو کنیم هر چه داریم در دلمان رو کنیم آبی و سرزنده و مغرور باشیم در طی این بازی زندگی پر شور باشیم + نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 13:56 توسط فاطمه |
گاهی گمان نمیکنی و میشود !
گاهی نمیشود که نمیشود!!
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است!
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 13:44 توسط فاطمه |
خداي من ! سلام ! خداي سالهاي دور! سلام ! دوباره آمدم همان مزاحم هميشگي همان دلم گرفته هاي كودكي مرا بگير و ترد نكن بريدگي اي كه هر طرف پر از غبار خستگيست پر از سكوت بينصيب زندگيست پر از خلاء پر از نگاه هاي پر طمع مرا بگير ! مرا بگير و ناز كن ! نگو كه اين نياز نا گشودنيست دلم گرفته از زمين دلم گرفته از زمان بيا ببر مرا ببر! از اين جهان به آن جهان فقط همين... ٪ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 18:2 توسط فاطمه |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 15:36 توسط فاطمه |
من می توانم
من می توانم مثل دریا در خود بریزم غصه ها را یا می توانم مثل صحرا با شن بپوشم رد پا را من می توانم گرم باشم مانند خورشیدی درخشان یا مثل ماه شب بتابم در آسمان از روی ایوان من می توانستم بخوانم شاید اگر یک ساز بودم مانند یک تار خوش آهنگ با غصه ها دمسازبودم من خواستم باران بمانم هر لحظه بر گلها ببارم پنهان کنم هر اشک سردی لبخند را جایش بکارم من می توانم خوب باشم زیبا ببینم این جهان را در من نباشد ناامیدی در کف بگیرم آسمان را + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 22:51 توسط فاطمه |
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد
وسعت تنهایيم را حس نکرد در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نکرد در هجوم لحظه های بی کسی درد بي کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نکرد هيچ کس ويرانيم را حس نکرد
نمیدانم چرا.نمیدانم چرا رفتی!
نمیدانم چرا!!!شاید خطاکردم وتو...بی آنکه فکر غربت چشمان و اندوه دلم باشی نمیدانم کجا؟تاکی؟برای چه؟! ولی رفتی... بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید. وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد. وبعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران بود وبعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت ومن بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد وبعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد می دانم تونامم را از یاد خواهی برد هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام ...برگرد! ببین که سرنوشت من چه خواهد شد وبعد از این همه طوفان ووهم و پرسش و تردید. کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ومن در حالتی ما بین اشک و حسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ وسرد است ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای ازجنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا ؟! شاید برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم.
روزی معلم دوخط موازی بر روی تخته کشید وگفت:
دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسند مگرآنکه یکی از
آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند.
کاش ما هم برای رسیدن کمی غرورمان را بشکنیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 8:36 توسط فاطمه |
شاد حضور سرشارو بزرگی میگفت: در ره عشق زمان پر معناست من به این آیه ی پر عاطفه ایمان دارم دل من از تبار دیوار های کاهگلی است ســـــــــاده می افتد ســـــــاده می شکند ســــــــــاده می میرد دل من تنهـــــــــا سخت می گرید ...!
سـوختم بـاران بزن شـاید تو خـاموشـم کنـی شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی آه باران من سـراپای وجـودم آتـش اسـت پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 18:1 توسط فاطمه |
وقتي که مي رفتيم با پاي پياده اين بارونه چشمام تمومي نداره ديدي که عاشقت کردم خودت گفتي که فکر نمي کردم اما من واسه تو ميمردم گفتي منو مي خواي چي کار تنها برو هر جا مي خواي وقتي که مي رفتيم با پاي پياده واسه تو ميمردم غصتو مي خوردم ديدي که عاشقت کردم خودت گفتي که فکر نمي کردم اما من واسه تو ميمردم آرش یوسفیان + نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388 22:41 توسط فاطمه |
به چه مي خندي تو؟ به مفهوم غم انگيز جدايي؟ به چه چيز؟ به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟ به چه مي خندي تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه مي خندي تو؟ به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟ خنده دار است، بخند.....
قصه ی قرلر آخر يادته تو اوج پاييز ، اخرين لحظه ي ديدار خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار
تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار
بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار
يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟ يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار
خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار
نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي اخر خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من اوار
حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار
اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 22:52 توسط فاطمه |
یه نیمکت تنها
یه شعله ی خاموش یه لحظه یک رویا
یه یادگار از عشق
بگو که نامه ها مو خوندی بگو برام دل سوزوندی هق هق ِ گریم رو شنیدی بگو که اشکامو دیدی بگو دلت برام تنگ شده همون دلی که میگن از سنگ شده بگو دیگه طاقت نداری اشک روی چشمام بیاری بگو منو کم داری بگو بگو کمی غم داری بگو رو تن ِ درخت پیر یه قصه ی کوتاه ای وای از این تقدیر بگو منو کم داری بگو بگو کمی غم داری بگو بگو منو کم داری بگو بگو کمی غم داری بگو من و تو در آغوش دلم برای تو تنگ است و در برودت این لحظه های تنهایی چگونه بی تو بمانم ؟ ؟ ؟ تو ای طراوت پاک سپیده های قشنگ تو ای زلالی امواج برکه ها ی نجیب چگونه به تو بگویم دلم برای تو تنگ است؟
سلام...
به سكوت سلام ميرسانم و از راه دور بر او درود ميفرستم
پرستو را سلام ميرسانم ابر سفيد را سلام ميرسانم سلام مرا به پونه خانم و جويبار جان عزيز برسان به قلّه بگو عريضه ي مرا به آفتاب يادش نرود از طرف من با خوشبختي خدا حافظي كن راستي براي مزرعه نگرانم سفارش مرا به دهقان يادت نرود سلام مرا به بينايي برسان و بگو منتظر ديدارش هستم مواظب احساست باش سرما نخورد عشق را هرگز فراموش نكن به گردن ما حق دارد ضمناً دو سه دقيقه هم به شادي بدهكارم مواظب خودت باش . . . . . . . . . . . . . چشم چشم... چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم نگاه خیس تو کو؟ گوش گوش دو تا گوش دو دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو یادم تو را فراموش چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من دق می کنم میمیرم اگه دور بشی از من دست دست دو تا پا یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی: بی تو نمیرم هیچ جا !؟ من ...من یه عاشق همون مجنون سابق
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 12:59 توسط فاطمه |
شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت. باید این طور می نوشت: هر گلی باشد چه شقایق چه میخک و یاس زندگی اجبار است. دستمال كاغذی به اشك گفت: + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 21:54 توسط فاطمه |
آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری آخه مگه حرفی زدم؟ زخم زبونی من زدم؟؟؟ آره همش بهونه بود! مسئله یار دیگه بود دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود برو با یارت عزیزم! رها کن این تن منو الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم اما یه قول بهم بده: یارتو تنها نذاری که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه منم یه قول بهت میدم: یه روز فراموشت کنم دلمو سنگیش بکنم... عشقتو خاکستر کنم اگه یه روز خواستی گُلم کسی رو نفرینش کنی بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه شب بی تو یک تکه کاغذ سیاه است که باید آن را مچاله کرد و دور انداخت شب بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده زمین است شب بی تو حرفی بیهوده در دفتر زمان است شب بی تو اندوهی تبدار و تاریک است. یک خاطره غم انگیز و متروک شب بی تو شعری ناموزون و مهمل است که حتی دیوانگان آن را زمزمه نمی کنند شب بی تو کابوسی وحشتناک و تلخ است که از پلکها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد شب بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان جا مانده است و اما... شب با تو کاغذی نانوشته و سپید است که ستارگان مشقهایشان را بر آن می نویسند شب با تو شعری نجیب و عاشقانه است. همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند شب با تو آینه ای زیباست که فرشتگان گیسوان ازلی خود را در آن می بافند شب با تو باغی معلق در آسمان است که پیچک های عشق از همه سوی آن سر بر آورده اند شب با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره های سخت و گنگ زندگی جدا می کند و به نیزارهای روشن و مترنم باران می برد کجای کتاب عشق بی وفایی حک شده بود ؟ کجای خاک خدا یه غنچه پر پر شده بود ؟ کِی طلوع کرد غم ها و غصه ها و دلتنگی ها ؟ کِی غروب کرد شادی ها و خنده ها و بازی ها ؟ پس کجاست اون مرغ عشق خونمون ؟ پس کجاست یاس های توی باغچمون ؟ می دونی با رفتنت زندگیمو کردی سیاه ؟ می دونی خاطره هات مونده برام رو تن ماه ؟ تو ندونستی که من از برگ گل نازکترم ؟ تو ندونستی که من از قطره بارون پاکترم ؟ ابرای تو آسمون خسته شدن از دست من! از دست گریه ها و ناله های روز و شبم بیچاره ماهی قرمز تو حوض خونمون بیچاره پرنده ی خسته ی روی بوممون حالا که بغضم شکست تو یاد تو بذار تا بهت بگم هنوزم تویی عزیزترین عزیز من!!! از روزی که تورا گم کردم تمام روزنامه ها را میخوانم شاید از تو خبری بگیرم غافل از اینکه تو یک حقیقتی
وروزنامه ها کمتر حقیقت مینویسند!
وقتی خواب تورا میبینم بیشتر دلم برایت تنگ میشود و وقتی بیشتر دلم برایت تنگ میشود بیشتر خواب تو را میبینم! اگر میدانستی چقدر دوستت دارم اینهمه زجرم نمیدادی و اگر این همه زجرم نمیدادی شاید اینهمه دوستت نداشتم لاله اي آرام و غمگين در سراي بي كسي برگ برگش پر زه آه و غم بي هم نفسي صورتش آكنده از اشك وكبود سينه اش داغ دار و پر زخون سايه اش تصويري از غم بود و درد ساقه اش جا مانده از روياي خرد دشنه اش تنها خدا بود و سكوت هيچ ياري براي درد و دلهايش نبود خاك هاي زير پايش را نسيم دزديده بود ريشه هايش هم دگر خشكيده بود ناگهان پروانه اي سويش رسيد خط به خط ، سرگذشت دردناكش را شنيد بر دل آزاده اش آرام خزيد اشك شوق را برد و چشم عاشق لاله دميد لاله گفت: تا ابد تنها تويي پروانه قلبم همي در جواب گفتمش كه تا جان در بدن دارم تو هم تك لاله ي قلب مني لاله هم رنگ غرور را درون حجله ي عشقش نهاد گز رخش شعر دروغين را نواخت تا به خود آمد بديد در قله ي كوه غرور ليلي اسرار را در زير پا له كرده بود پروانه و عشقش دگر در قبر غم ها ...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 11:53 توسط فاطمه |
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 11:47 توسط فاطمه |
تو چشاش حلقه ي عشقه توي قلبش غم دنيا منتظر به راه مي ياره تا بياد امروز و فردا تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه تنها يي براش عذابه همه دنياش زير اب و خودشم به غم اسيره دست اين رحم زمونه عشفشو برده به دريا حالا از خودش ميپرسه ميادش آياوآيا عاشقي که تنها باشه توي دنيا نميمونه دل عاشق رو شکستن شده کار اين زمونه همه دنياش زير اب و خودشم به غم اسيره از غم دوريش ميميره از غم دوري ميميره ديگه از يادش نميره از غم دوريش ميميره........... + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 10:58 توسط فاطمه |
:: هر کس خدا را بپرستد و خق بندگی او را بجای آورد , خداوند به او بیش از آنچه می خواهد می رساند . کلمات قصار امام حسین (ع) + نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 23:4 توسط فاطمه |
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 11:37 توسط فاطمه |
یه روزی فكر ميكردم بدون تو ميميرم پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 21:52 توسط فاطمه |
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
سیل افتاده به خونم
تو چه سان می گذری، غافل از اندوه درونم
بی من از كوچه گذر كردی و رفتی
بی من از شهر سفر كردی و رفتی
قطره ای اشك درخشید به چشمان سیاهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیافتاد به راهی كه گذشتی
چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو كس نشنود از این دل بشكسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغك پر خسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
كه ز كویَت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل، با تو هرگز نستیزم
من و یك لحظه جدایی؟ نتوانم! نتوانم!
بی تو من زنده نمانم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 22:33 توسط فاطمه |
دل مرا شکستند + نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 11:30 توسط فاطمه |
خاکم نکنید بذارید اونم برسه بذارید اونو ببینم وقتی به حرفم می رسه خاکم نکنید هنوز عشقم رو ندیدم اینهمه آماده شدم یه کفن دورم کشیدم تابوت منو بذارید اونم بگیره حس کنم عاشقمه وقتی که گریه اش می گیره اشکای اونو کی به جای من کنه پاک؟ خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک خاکم نکنید بذارید اونم ببینه پیکر آشفته ی من بی رمق روی زمینه خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم تو این جشن خشک و خالی اونو به خدا سپردم بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نذارید روی سنگ قبرم آینه و شمعدون بذارید می بینی چی شد عشق ما دو تا؟ عاشق تو مرد......... + نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 11:15 توسط فاطمه |
|